رسانه ها و جامعه ی توده ای
میثم پارسا
تلویزیون و رسانه های جمعی برای اعضای جوامع نوین تاثیرات ژرفی به دنبال داشته است؛ زندگی مردم جامعه ی ما نیز تا حد زیادی متاثر از رسانه های جمعی است . به طور تقریبی کودکان در سنین بین 3 تا 16 سال وقتی را که به تماشای تلویزیون اختصاص می دهند بسیار بیشتر از وقتی است که برای خواندن درس هایشان صرف می کنند ، که این امر در فرایندهای اجتماعی آنها تاثیر زیادی به همراه خواهد داشت . همان طور که الوین تافلر در کتاب موج سوم اشاره کرده « قرن 20 و 21 قرن ارتباطات است و یکی از وسایل ارتباطی نیز تلویزیون است» .
آنچه که تلویزیون انجام می دهد ایجاد ارتباط نیست بلکه کارش ایجاد اتصال است :یک مخدر الکترونیک . تلویزیون با خود گفتگو می کند ، و ما به عنوان یک حلقه ی انسان- ماشینی ادغام می شویم . صفحه ی کوچک تلویزیون هرگزهمه ی آنچه که به تصویر می کشد را نشان نمی دهد ، تلویزیون هیچ گاه قادر نیست در محیط مجازی اش واقعیت و فضای اصلی را برای ما القا کند : ما تفاوت های زیادی را در تماشای یک رویداد ورزشی به شکل حضوری در مقایسه با تماشای آن در صفحه ی تلویزیون می بینیم ، در شکل حضوری ما شاهد القای هیجانی هستیم که نمودش تا آن حد در مقابل صفحه ی تلویزیون دیده نمی شود ما در تلویزیون شاهد تعدیل ، تدوین ، و دنیایی از پخش مجددها و کادرهای بسته ای هستیم که ما را در دنیایی از مصنوعات غرق می کند .
در این بین تکنیک های تولید کنندگان برنامه ها برای جلب هر چه بیشتر توجه مخاطبین نیز قابل تامل است ، برای مثال ، آنان پایان برنامه های خود را خاصه ی سریال ها به نقاط عطفی اختصاص می دهند که مخاطب نهایت تمایل را برای دیدن قسمت بعدی آن داشته باشد . اما آیا دیدن برنامه های یک شکل و کلیشه ای جز دوری باطل حاصل دیگری را برای مخاطبین خود به ارمغان خواهد آورد ؟
تلویزیون کشور ما مملو است از سریال ها و برنامه های کلیشه ای که جمعیت بسیاری زیادی را همه روزه و ساعت ها به خود جلب می کند ، و این در حالی است که زمانی که هر ایرانی به مطالعه اختصاص می دهد بر طبق آمار فوق العاده کم و در حدود 48 دقیقه در 24 ساعت است .
تماشای این برنامه ها همچنین اندیشه ها و عقاید خاصی را پدید می آورد که با گذشت زمانی نه چندان طولانی به نهادینگی و هنجار می رسد ، که البته بعضی از آنها نه تنها مفید نیستند بلکه عامل تنش ها و مشکلات بسیاری می شوند که شکل گیری فرهنگ های کاذب ، چشم و هم چشمی ها ، بروز شایعات و . . . از آن جمله اند . چنین جامعه ی توده ای با کوچکترین سو گیری به همان راهی خواهد رفت که قصد آن رفته ؛ این جریان در کل جهان مشهود و محسوس است ، رسانه ها ( سران رسانه ها ) بازی گردانهای اصلی دنیای فانتزی ما هستند ، که برای توده ی مردم از آن گریزی نیست . اکنون اصلی ترین سلاح ها همین عناوین و برنامه های سفارشی ای است که شاید صرفا رنگ خبر و سرگرمی را داشته باشد ولی تاثیری که می گذارد و مفاهیمی که القا می کند برای توده ی مردم در پرده ای از ابهام قرار دارد ، و شاید راحت ترین راه برای پی بردن به مقصود اصلی عامل ، توجه به نتیجه ی کار ایشان باشد . در این شرایط ما در موقعیتی قرار می گیریم که برای استنتاج واقعیت اصلی با ابهامی حل ناشدنی روبرو می شویم ؛ و این عدم موفقیت برای افشای نیات سو عامل ، راه را برای پدید آوردن اندیشه های مورد نظر ایشان باز می گذارد.
شاید ما به شکلی ، شاهد نوع جدیدی از سلاح های سرد هستیم که برندگی آن و قدرتی که به همراه دارد به مراتب از هر سلاحی کارآمدتر و قدرتمندتر است و اینها سلاح های زمانه ی ما هستند .
همان طور که می دانید در بین اقشار پایین دست جامعه تلویزیون در کانون منزل قرار دارد و همین طور که به اقشار تحصیل کرده روشنفکر نزدیک می شویم جایگاه تلویزیون به سمت حاشیه روانه می شود .
اکنون برنامه ها و رسانه ها وقایع و رخدادها را به کمال فنی اخبار محول کرده اند ؛ وقایع همیشه به دست فراموشی سپرده می شوند . جوامع دیگر نظری به آینده ندارند ؛ اعتمادی به دیده اشان ندارند ؛ و در پس فناوری های غالب ، و شبکه های ارتباطی در تکاپویند ؛ جایی که حقیقت در جریان همه چیز محو می شود . اما این جوامع از خواب بر نخواهند خاست و حقیقت واقع آشکار نخواهد شد . توده ها دغدغه ی دانستن حقیقت را ندارند و همین شرایط را فراهم می کند که از توده به عنوان ابژه ای به زعم بودریار اسفنج گونه استفاده شود ؛ آنان همچون مومی هستند که همان طور که چاپلین در صحنه ی ابتدایی فیلم عصر جدیدش هم اشاره کرده بمانند گله ای سلطه پذیر می نمایند .
شاید این رویه ی حاکم، تخریب تاریخ باشد : هنر معاصر که به غارت سبک های پیشین رو می آورد ؛ جنگ های مشابهی که میان مردمان مشابه هم در می گیرد . شاید راهی که در پیش می بینیم علاوه بر دوری باطل پس رفتی است که ما را به گنگی و بی سرانجامی آینده ی ایدئولوژیک بشر می رساند . آیا بشر به نوستالژیای جدیدی دچار می شود ؛ هر چه وابستگی انسان به فناوری های نوین و ماشینی بیشتر می شود ، بیشتر خود را با دنیا بیگانه می بیند و این غرابت باید ما را به این مفهوم برساند که مسیرپیش روی ما آنی نیست که باید باشد . اکنون در رسانه ها واقعیت به معلول بدل شده است . واقعیت بیش از اینکه اصل موضوع باشد بهانه ای برای خلق خبر است ، که شیوع شایعات نمودی از آن است . دنیایی شبیه سازی شده ، وقیح ، اغواگر ، وجدآور، دنیایی بی امید ، دنیایی که اکنون چیزی جز یک بنگاه خبرسازی نیست.
بی گمان جستجوی حقیقت واقعی در این دنیا کاری عبث می نماید . شاید راز دوام این وضعیت این باشد که وقتی همه چیز بر روی پرده است و چیزی جز ظواهر موضوع به دیده ی عقل نمی رسد درکی از عمق مطلب هم وجود ندارد . احتمالا تفسیر چنین دنیایی باید با کنارهم نهادن فقدان ها باشد ، چرا که هرچه که هست ظاهری مصنوع از واقعیت است ولی ما برای پی بردن به حقیقت با این مصنوعات کاری نداریم . بد نیست در اینجا نظری به عقاید ژان بودریار بیاندازیم :
سخن گفتن از تغییر به استحکام و پایداری اشاره دارد . برای آن که هویت شی در حال تغییر عوض شود ، آن شی ابتدا باید هویتی داشته باشد . امور باید دارای مرزهای روشن و خصوصیات آشکار خود باشند . پیش از هر چیز آن ها باید با تصویرها و بازنمودهای خود فرق داشته باشند .
نظر بودریار این است که همه ی این چیز ها اکنون به طرزی ناامید کننده درهم آمیخته اند . بنابراین ، ما ناچاریم که از ناپیدایی سخن بگوییم .
واقعیت « واقعی تر از واقعی » است . به زعم بودریار دنیای ما دنیای وانموده هاست ( تظاهربه داشتن چیزی که آن را نداریم ). همه چیز شمایلی از واقعیت را نشان می دهند ؛ وانمودن مهم ترین و عام ترین حالت و شاید یگانه حالت موجودیت همه ی چیزهایی است که امروز وجود دارند ، بودریار این وضعیت را با این مثال توصیف می کند که : دیگر سرزمین مقدم بر نقشه نیست . در عوض ، نقشه است که بر سرزمین تقدم دارد . نقشه « سرزمین را خلق می کند » . در فروشگاه ها ، این ما نیستیم که کالاها را می خریم بلکه کالاها ما را می خرند ، درتوجه به مثال اخیرما آن چیزی را انتخاب می کنیم که درحدود انتخاب های تعیین شده ی ما نهاده شده است ، در واقع شکل کالاها و نحوه ی مصرف آنها تعیین کننده ی نوع و نحوه ی زندگی ماست ؛ پس انتخاب ما اصالت ندارد . پی بردن به واقعیت امور کار دشواری است به اعتقاد بودریار و در وانموده ی مورد بحث او ما خیال می کنیم که می دانیم چگونه تظاهر را از واقعیت تشخیص می دهیم . اما وانموده ی مورد نظر بودریار چنین چیزی نیست ، این وانمودن نفس تفاوت میان درست و غلط را محو می کند ؛ ما دیگر ابزاری برای محک واقعیت نداریم . بودریار برای حل این مشکل هیچ امیدی را بر نمی تابد ، چون وانمودن چنان قدرت تمام عیاری دارد که دیگرجا برای هیچ گونه مخالفتی نمی گذارد . به تعبیری ما در این جهان اسرایی هستیم که بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشیم به بند کشیده شدیم ، بندی نامرئی ، بندی که درکش برای توده ی مردم ناممکن است .
به اعتقاد بودلر راه شناختن دنیای مدرن قدم زدن در خیابان ها و گذشتن از مقابل مغازه های شهرهای بزرگ است . اما با گذری بر آرای بودریار ما پرسه ی خیابانگرد را در شهرها نمی بینیم ، توده ی مردم در برابر رسانه ها هیپنوتیزم شده اند ، تماشاکردن یگانه فعالیتی است که وجود دارد . تجربه های شخصی بنا به حصول از پرده ای مشترک یک شکل شده است . روز به روز دنیا کوچکتر و تفاوت ها کمتر می شود ولی این شباهت ها به هیچ وجه پیچیدگی دنیای حاضر را کم نمی کند .
+ نوشته شده توسط میثم پارسا در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت
15:43 |